دوباره
وقتي خواستي بري مدرسه جدا شدن از خونه و مامان برات سخت نبود چون منم ديگه تنها نبودم. دستت تودستم بود و اونرو محكم گرفته بودم ،نكنه يكدفعه گم بشي، نكنه يكدفعه دستمو ول كني بري تو خيابون يا از اتوبوس جا بمونيم .آخه مامان تو رو به من سپرده بود،هر چي باشه من دو سال از تو بزرگتر بودم. ولي يكروز زنگ آخر دستمو ول كردي، رفتي دورتر، داشتم نگاهت مي كردم، طوري نبود ولي يكدفه سرويس مدرسه عقب عقب اومد رو پات ، داد زدي ،دستو پام و گم كرده بودم ،.....زود برديمت بيمارستان،پيشت بودم مثل امروز.نمي دونم شايد بازم من حواسم بهت نبود كه اينطور شد.ولي عيب نداره وقتي كه از اتاق ريكاوري آوردنت بيرون چشماتو ديدم ،مثل اون روز توي مدرسه قوي بود،اصلاًََ توش ترس و نااميدي نبود.منم جون گرفتم.
+ نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 11:30 PM توسط خودمون
|