مهاجرت دوباره!


خب کم کم زمان کوچ دوباره داره فرا میرسه٬ میشه گفت که شمارش معکوس هم شروع شده.تا دو سه هفته دیگه ما هم راهی کانبرا میشیم .اصلا فکر نمیکردم تا این حد دوری از هم آزاردهنده باشه و امیدوارم که دیگه هیچوقت افراد خونواده کوچیک ما از هم دور نشند.البته انشالله که همه دوری ها به خاطر پیشرفت و صلاح خونواده باشه و با عاقبت خوش به اتمام برسه .

خیلی دارم رو دانشگاه کانبرا کار میکنم که ببینم میتونم از اونجا آفر بگیرم یا نه؟البته رشته انتخابی من ورودی برا ترم زمستانی نداره و مجبورم تا بهار صبر کنم.

خدایا  تمام بنده هات که تلاش میکنن امروزشون بهتر از دیروزشون باشه و مواظبن تا بقیه بنده هات رو نرنجونند کمک کن تا به آرزوهاشون برسن تا شاید وسیله ای باشن برا خوشبختی بقیه.

بگو آمین

زندگی شیرینتر میشود...به به چه شود!!


از قدیم ندیما میگفتند که "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی"٬ حالا  این شده حکایت ما.

حالا که کار پیدا شده٬یوسف هم خوش و خُرم رفت شهر خودش (Cooma ) سر کارش.ما که حالا اینجا در خدمت ملت غریبه پرور ملبورن روزگار میگذرانیم تا صبح دولتمان بدمد و این دوره مان هم تمام شود و بعد هجرت کنیم پهلوی شوهر جان که حتم داریم تا آن موقع از دوریمان حسابی بال بال زده است!!!نه خدا وکیلی خیلی دلتنگی مینمایند

1 مارچ 2010/2009


 احساس عجیبی داری٬نه نه صبر کن عجیب نیست٬آشناست.یکسال پیش یک همچین روزی تقریبا همین ساعت ها ٬تو همین سالن شلوغ پر از صداهای غریب ٬با چشمهای پر از خواب٬چرخ دستی ساکهای مسافرتی رو پشت سر سپهر به جلو هل میدادی.آره یکسال پیش یه صبح یکشنبه رسیدیم ملبورن.جاییکه شاید اون موقع فکر کردم دیگه از این به بعد شد شهرم٬خونه جدیدم.اما حالا امروز با قدمهای محکمتری پا گذاشتم تو سالن فرودگاه.قسمت این بود که امروز که سالروز ورودمون به استرالیا (ملبورن) هستش بازهم از همین فرودگاه پا به ملبورن بگذاریم.از کانبرا برگشتیم.از یه سفر کاری برا یوسف.نمیدونم اینجا موندنی هستیم یا نه .ولی انشاالله که هر چی قسمت خوبه خدا برامون بخواد.همه با هم بگید انشاالله.

خوب٬ بعد از یکسال حالا میتونم بگم که آره خوب شد که اومدیم٬ خوب شد که برای آینده مون یه همچین تصمیمی گرفتیم.سپهر خوشحال و شاد زندگی میکنه و ما هم همینطور فقط دوری از عزیزانمون گاهی وقتها واقعا دیگه قابل تحمل نمیشه و اون وقتهاست که به آینده چشم میدوزیم .

دوستهای خوبی دارم که این ایام رو در کنارشون با شادکامی گذروندم ٬ همشون رو دوست دارم .

پی نوشت:میترسم ما هر سال همچین روزی  سر از فرودگاه در بیاریم!سالگرده دیگه بابام جان!

ما و گرما


خوب تابستون اینجام داره به سلامتی عرض اندام میکنه .میگن حالا کجاشو دیدی؟!! واه واه یعنی از اینم گرمتر میشه؟!!البته فکر میکنم سوزش آفتابش بیشتره تا گرماش.

تو مدرسه بچه ها حتما باید از کلاه آفتابگیر استفاده کنند و همینطور از کرم ضد آفتاب اگر نه بهشون اجازه نمیدند تا ساعت تفریح و یا بعد از ناهارشون برند توی حیاط .

 

 

میدانی یا نمیدانی؟ کدامی؟!


همه شما دوستان حتما این شعر را شندیده اید یا در جایی خوانده اید

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند


(ابن یمین)

اما در دنیای امروز و در اطراف ما در بیشتر اوقات وضع جور دیگری است


آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول ،خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند


امتحانو امتحانو امتحان


  تو هفته ای که گذشت دو تا از اون کارهایی که برای من انجام دادنشون هم سخت بود هم استرس به همراه داشت رو بالاخره از سر گذروندم و صد البته که تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبوذه و خواهد شد.یکی VETASSES و دیگری همون HPT (دفعه اولم بود) معروف که نتیجه اولی دو هفته بعد و دومی هم که همونجا به سمع و نظر بنده رسید بعد هم از طرف همسر جان جان به خوردن سوشی دعوت شدیمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.(خیلی من دوست دارم این سوشیو)

 

 

تاریخچه شهر ملبورن


این شهر به افتخار نخست وزیر انگلیسی William Lamb ٬ دومین Viscount(وايكانت -لقب اشرافي) ملبورن ٬کسی که خانه ای در نزدیکی روستای ملبورن در Derbyshire داشت٬ نامگذاری شد. نامMelbourne در زبان انگليسى قديم از "mill stream" مشتق شده است.(mylla burne).اروپاییان مقیم در ملبورن مهاجرانی هستند که در سال ۱۸۳۵ از Tasmania (که در آنوقت سرزمین Van Diemen's نامیده میشد)  وارد شدند.در این منطقه مردم Kulin زندگی میکردند که بومیان اصلی منطقه بودند.یک معامله ای در مورد ۶۰۰٬۰۰۰ جریپ از این سرزمین بین هشت نماینده منطقه ای به اسم Wurundjeri صورت گرفت که بعدها توسط دولت نیوساوت ولز باطل شد (پرداخت پول در عوض زمینها).

ِشروعی تازه


خب یه چند وقتی حسابی سرم شلوغ پلوق بود نتونستم روزمره گیهامو بنویسم.

بعد از کلی تحقیق و تفحص به این نتیجه رسیدم که تغییر هدف بدم و از گروه Hospitality دست بکشم و وارد Health Industry بشم.ازفرم  پر کردنهای بسیار و نتیجه نگرفتنهای بسیارتر ٬ بالاخره یه روز از طرف Apprenticeships Pluse (فکر میکنم یه ارگان دولتی هستش)تماس گرفتند و خلاصه اینکه از فردا تو یک مرکز بزرگ و شناخته شده Aged Care مشغول میشم البته فعلا به عنوان PCA . البته هدف اصلی Nursing هستش که rate های خوبی داره.برام دعا کنید.

پی نوشت:در طی این دو سه هفته در تاریخ ۱۱/۵/۱۳۸۸ این وبلاگ یکساله شدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com که مطمئن باشید یادم بود ولی خیلی مشغله داشتم.سال دیگه حتما یه کیک خوشمزه میپزم.

پی نوشت:همینطور سالگرد تولد همسفر جاده زندگیم بود.انشاالله باهم وبه سلامت به این سفر زیباادامه میدهیم.

سالهای گذشته این روز رو درمیون شادی و پایکوبی خونواده ها و اقوام جشن میگرفتیم و خیلی به یاد موندنی شدند حالا امسال خودمون سه تایی باهم بودیم.من برای اولین بار سوشی درست کردم و با سپهر براش آهنگ تولد مبارک رو خوندیم. خوش گذشت جاتون خالی 

آیا بازهم بچه ها فراریند؟


 همونطور که دوستان خواسته بودند می خوام در مورد رفتار و عملکرد اولیای مدارس با دانش آموزان تجربیات شخصیم رو براتون بگم.من اینجا  به جز توجه و محبت و مهمتر از همه صبر و حوصله معلم و مسئولین چیز دیگه ای ندیدم.اونقدر با بچه درست رفتار میکنند و براش به اندازه یک انسان بالغ شخصیت و احترام قائل می شند که اصلا خود آدم میمونه معطل که بابام جان پس ما داریم با بچه مون چیکار میکنیم؟!

در مورد ساعتهای تفریحشون باید بگم که دو تا زنگ دارن. اول snack time هستش : شامل میوه و کیک و ... و دومی lunch time که    بطور عمومی هر کسی موظف هست که نهارش رو با خودش به مدرسه ببره. کسانی هم که میخوان از بوفه مدرسه غذا بگیرند همون اول صبح مثل بچه آدمی زاد سفارش غذاش رو همراه پولش میذارن تو   lunch order box تا دو نفر از بچه های کلاس که قبلا بهشون این کار محول شده اون رو ببرن بوفه تا زنگ تفریح مثل زمان بچه گیمون از سرو کول هم بالا نرن.

موقع زنگ تفریح هم بچه ها همراه با معلماشون میرن تو زمین بازی.دیگه از مدیر مدرسه همینقدر بگم که یادتونه از چند متری اتاق مدیر مدرستون یواشکی پاورچین پاورچین رد میشدین تا بهتون گیر نده؟!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com آره ٬ حالا اینجا برعکسه بابام جان!! بچه ها تا مدیره رو میبیننتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com هجوم میبرن که باهاش خوش و بش کنند٬شوخی و خنده کنند....  

برای همینه که وقتی اینجا دو هفته تعطیلی مدارس شروع میشه همه بچه ها دلشون برای مدرسه تنگ میشه. باور کنید !

چطوری میشه یک دوست خوب خانوادگی پیدا کرد؟


خب از اون جاییکه من به سختی  رابطه دوستی با کسی برقرار می کنم و ادامه اش شدیدا به وجود نقاط مشترک بین خونواده هامون بستگی داره خیلی امیدوارم که رابطمون با این یکی دوتا دوستی که پیدا کردیم روز به روز محکمتر و صمیمانه تر بشهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

 از وقتی که اومدیم اینجا به خونواده های مختلفی برخورد کردم٬ هر کدومشون با هدفهای متفاوتی به اینجا اومدن٬ منظورم اینکه یکی مثل ما بیشتر به خاطر آینده بچه اش اومده اینجا ٬یکی به اتفاق خونوادش برای ادامه تحصیلاتش اومده و بعد از چند وقت می خواد برگرده٬ یکی اومده اینجا سیتیزن بشه و بعد بره ا-م-ر-ی-ک-ا ٬ یکی اونقدر پول داشته که دست زنو بچه اش رو گرفته اومده اینجا بقیه شو خرج کنهتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com و هزار جور مدل دیگه. ولی بیشترین چیزی که میشه دید خونواده هایی هستند که از دانشگاه های معتبر داخل کشورمون فارق التحصیل شدند یا بلافاصله و یا بعد از چند سال برای مهاجرت اقدام کردند و به اینجا اومدند.خلاصه اینکه هر کدوم از اینها یک اخلاق خاص به خودشون رو دارند و یا از وقتی اومدند اینجا پیدا کردن که والله آدم میبینه یا شاخ در میاره و چشماش گرد میشهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com یا میره دیگه پشت سرشو نگاه نمیکنه٬ که این خود به تنهایی کافیست تا عملیات دوستیابی ما را مشکلتر کند. تازه بعد که می خواهی ازشون جدا بشی و کمتر رفت و امد کنی به بهانه های مختلف میشی آدم بده و تازه من بدبخت کلی عذاب وجدان میکشمتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

این رو همه میدونیم که  پیدا کردن دوست خوب چقدر سخته مخصوصا تو غربت. در این راستا از شما میخام که نظرات خودتون رو بگین.

   

من رای میدهم  تو رای میدهی؟


برگزاري دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران

بدینوسیله به اطلاع هموطنان گرامی مقیم استرالیا می رساند که رأي گيري دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري روز جمعه مورخه 22 خرداد ماه 1388 ( 12 ژوئن 2009 ) در شش شهر استرالیا برگزار خواهد شد.
ساعت برگزاری: ساعت 8 صبح لغایت 8 بعدازظهر

آدرس اماکن اخذ آراء:
  • کانبرا
    • Embassy of I.R of Iran, 25 Culgoa Circutit, O'Mally 2606
  • ملبورن
    • Number 520,Blackburn Road, Doncaster East, VIC 3109
  • سیدنی
    • Dougherty Community Centre, 7 Victor St.,Chatswood, N.S.W .2067
  • بریزبین
    • Christ Church Hall, Corner of Central and Ninth Avenues, St.Lucia, Brisbane 4067
  • آدلاید
    • MRC Community Center ,23 Coglin St.,Adelaide ,SA
  • پرت
    • Technology park, 2 Brodie Hall Dive, Bentley WA 6102


شرايط لازم جهت مشاركت ايرانيان مقيم خارج از كشور در انتخابات رياست جمهوري

طبق مواد 19، تبصره ماده 19 و ماده 36 قانون انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران شرايط رأي دهنده به شرح ذيل است :
  1. داراي تابعيت كشور جمهوري اسلامي ايران باشد.
  2. داراي سن 18 سال تمام ( متولدین قبل از تاريخ 1370/03/22 ) باشد.
  3. اصل شناسنامه خود را ارائه نمايد .( راي دهندگان در خارج از كشور در صورت همراه نداشتن شناسنامه مي توانند با ارائه گذرنامه ايراني خود در انتخابات شركت نمايند)

(به نقل از وبسایت سفارت جمهوری اسلامی ایران در استرالیا)


گواهینامه استرالیایی



 امروز صبح اول وقت با دستپاچگی از خواب بیدار شدم و هولا هول کیف مدرسه سپهر و بستم و بعداز رسوندنش به مدرسه همراه با یوسف راهی vicroads شدیم تا بتونیم سر موقع به امتحان به اصطلاح آیین نامه برسیم.البته یوسف قبلا این مرحله رو گذرونده بود و امروز نوبت مرحله بعدی یعنی HPT بود که با توکل به خدا رفتیمو هر دو مون قبول شدیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

جالب اینجاست که من بدون خوندن کتاب آیین نامه ایالت ویکتوریا تونستم قبول بشم.حالا چطوری...؟! میگم..

شما هم ميتونيد با استفاده از اين سايت تستها رو تمرين كنيد و بعد به راحتي قبول بشيد:

 اين تست شامل 32(100%) تا سئوال هستش كه حتي اگر كسي 78% بتونه جواب بده قبوله و من تونستم با بدست آوردن 94% از اين مرحله بگذرم.تمام این چینیها از ممتحن میخواستند که به زبان خودشون تست رو بدن 

البته در اين مرحله در صورت قبولي به شما L Permit داده ميشه كه با استفاده ازاون ميتونيد رانندگي كنيد البته با همراهي كسي كه گواهينامه فول داشته باشه.

بعد از سه ماه هم ميتونيد براي همون به قول خودمون امتحان شهري شركت كنيد .يه تست ديگه هم اين وسط هستش كه مثل اين بازي كامپيوتري ها بايد به موقع مثلا ترمز کنید و يا بپيچيد.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

موفق باشید


اولین....


   یه چند وقتی بود هر دفعه که میرفتیم Big W خرید آی دلم پر میکشید برای اون همه کتاب رمان و بیوگرافیهایی که اونجا می فروشن.یعنی از هر نویسنده ای که فکرشو بکنی چند تا از بهترین نوشته هاشو میتونی ببینی و البته بخری و ببری بخونیتو ایران که بودیم من خیلی رمان و داستان از نویسنده های معروف خونده بودم ولی نه به زبان اصلی.تا اینکه امروز با تشویق یوسف کتاب A Good Woman رو نوشته Danielle Steel خریدیم.در اصل یوسف برام کتاب رو به عنوان هدیه گرفت تا هم زبانم رو تقویت کنم هم اینکه میدونست چقدر دلم یه کتاب میخواست.(من هیچ کدوم از کتابهام رو نتونستم ازایران بیارم)خیلی ممنون

خیلی خوشحالم از اینکه اولین هدیه ام رو در استرالیا گرفتم اونم یک کتاب و مهمتر اینکه این اولین رمان از Danielle Steel که دارم به انگلیسی میخونم.

شما هم شروع کنید به کتاب خوندن در وقتهای بیکاری.منظورم به همشهریهامه چون دیگه اینجا که دیگه نمیشه یک شب در میون مهمون بازی کرد

امان از بی زبونی...


خوبه که من نرفتم مدرسه دنبال سپهر٬واقعا نمیدونم چه حالی میشدم؟!

ماجرا از این قرار بود که زنگ استراحت بعد از صرف ناهار سپهر مهربون من ٬ داشته تو حیاط برا خودش چرخ میزده و از اونجاییکه مترصد فرصتی برای make a friend بوده(عزیز دلم)٬ میبینه یه پسری پاش سر می خوره و میوفته رو زمین.سپهر هم دستشو جلو میبره و میخواد که کمکش کنه تا شاید بتونه یه دوستی چیزی دستو پا کنه برا خودشپسره که از اون اوزیهای بزن بهادر بوده رو به سپهر میگه:میخوای کشتی بگیری؟سپهر هم به خیال اینکه طرف داره ازش میپرسه :میخوای با هم بازی کنیم؟خلاصه YES گفتن همانو یه مشت جانانه همان نتیجه:یکی از دندونهای جلو ردیف بالا چپ کرده. کلا داره لق میزنه.بچه هم مثلا تنبیه شده!قرار شده از این به بعد زنگهای تفریح همراه یکی از معلمها راه بره٬همینحالا زنگ آخر بابای سپهر به مامان بچه گفته:با بچه یه خورده صحبت کنید و اجازه ندید فیلمهای خشونت آمیز ببینه(به کی میگی؟)مامانه گفته نگران نباشید این دندونش شیری٬بالاخره که میخواست بیافته من خیلی ناراحت و عصبانی شدم٬ میخوام فردا برم مدرسه با مسئولین صحبت کنم.نمیدونم میخوام چی بگم.ولی خوب اگه میزد تو چشمش چی؟بازم بیخیالی طی میکردن 

حالا میخوام نظر شما رو بدونم.چه عکس العملی نشون میدادید؟

آیا چون طرف اوزی بوده زیاد جدی نگرفتن قضیه رو و زود فیصله اش دادن؟یا اینکه....

شما بگید.

آنهايي که رفته‌اند آنهايي که مانده‌اند


وقتی دلم میگیره و حوصلم سر میره یه خورده که به وبلاگهای دوستای هموطنم سر میزنم مطالب قشنگ وجالبی پیدا میکنم.مطلب زیر رو از یه جایی کپی کردم ولی خیلی شرمنده هستم که یادم رفته از کدوم سایت یا وبلاگ.هنوز هم دارم میگردم تا صاحبشو پیدا کنم. از یابنده تقاضای یه کامنت دارم

آنهايي که رفته‌اند هر روز ايميلشان را در حسرت نامه از آنهايي که مانده‌اند باز مي‌کنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند، کلافه مي‌شوند.
-آنهايي که مانده‌اند هر روز نه، يکروز در ميان ايميلشان را چک مي‌کنند و از اين‌که نامه اي از آنهايي که رفته‌اند ندارند، کفرشان در مي‌آيد! 

-آنهايي که رفته‌اند، منتظرند که آنهايي که مانده‌اند، برايشان نامه بنويسند. فکر مي‌کنند حالا که ازجريان زندگي آنهايي که مانده‌اند خارج شده‌اند، آنها بايد تصميم بگيرند که هنوز مي‌خواهند به دوستيشان از دور ادامه بدهند يا نه.  
-آنهايي که مانده‌اند منتظرند که آنهايي که رفته‌اند برايشان نامه بنويسند. فکر مي‌کنند شايد آنهايي که رفته‌اند مدل زندگي‌شان را عوض کرده باشند و ديگر دوست نداشته باشند با آنهايي که مانده‌اند معاشرت کنند.

- آنهايي که رفته‌اند همان‌طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي‌کنند، تا تنهايي بخورند فکر مي‌کنند، آنهايي که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي‌خورند و جمعشان جمع است و مي‌گويند و مي‌خندند.  
-آنهايي که مانده‌اند همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي‌کنند، فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند و از ان غذاهايي مي‌خورند که توي کتاب‌هاي آش پ‍زي عکسش هست.

-آنهايي که رفته‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که مانده‌اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ مي‌روند .خريد مي‌روند…با هم کيف دنيا را مي‌کنند و آنها را که ان گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.  
آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند همه اش بار و ديسکو مي‌روند و خيلي بهشان خوش مي‌گذرد و آنها را که توي آن جهنم گير افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند.
 
-آنهايي که رفته‌اند مي‌فهمند که هيچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نيست و دلشان مي‌خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.  
آنهايي که مانده‌اند دلشان مي‌خواهد بروند يکبار هم که شده بروند يک مغازه‌اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي‌خواهند انتخاب کنند. 
  
-آنهايي که رفته‌اند همان‌طور مي‌نشينند پ‍شت پ‍نجره و زل مي‌زنند به حياط و فکر مي‌کنند به اين‌که وقتي برگردند کجا کار گيرشان ميايد و آيا اصلا برگردند؟!  
آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند که آنهايي که رفته‌اند حال کرده‌اند و حالا مي‌ايند جاي آن‌ها را سر کار اشغال مي‌کنند و آنها از کار بيکار مي‌شوند
 
-آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند حق ندارند هيچ اظهار نظري در هيچ موردي بکنند چون دارند اونور حال مي‌کنند و فورا يک قلم برمي‌دارند و اسم اونوريها را خط مي‌زنند   
آنهايي که رفته‌اند هي با شوق بيانيه‌ها را امضا مي‌کنند و مي‌خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، بچسبانند!
 
-آنهايي که مانده‌اند در حسرت بي بي سي بي سانسور کلافه مي‌شوند!   
آنهايي که رفته‌اند هيچ سايت خبري را نمي‌خوانند. خبر کشورهايي که در آن زندگي مي کنند بهشان ربطي  ندارد!

-آنهايي که مانده‌اند مي‌خواهند بروند.
آنهايي که رفته‌اند مي‌خواهند برگردند!

-آنهايي که مانده‌اند از آن طرف مدينه فاضله مي‌سازند...  
آنهايي که رفته‌اند، به کشورشان با حسرت فکر مي‌کنند...

-اما هم آنهايي که رفته‌اند و هم آنهايي که مانده‌اند در يک چيز مشترکند...
آنهايي که رفته‌اند احساس تنهايي مي‌کنند.
آنهايي که مانده‌اند هم احساس تنهايي مي‌کنند!

 مساله مهاجرت هم مثل همین تصویره:

ماها معمولا خیلی سریع و راحت در باره آدم هایی که رفته‌اند و آنهایی که مانده‌اند قضاوت می‌کنیم، بهتر است کمی‌ قبل از قضاوت سریع، به قانون زير خوب فکر کنيم:

 يک تصوير را مي شود از جنبه هاي مختلف ديد و از جنبه هاي مختلف تفسير کرد. در واقع فقط يک تفسير  از يك مساله وجود ندارد.

      Important information for parents about student lerning & standards

 


 سال اول و دوم که همان Grade1&2 هستند با هم Level 2 گفته می شوند.از ۷ سالگی شروع میشود.

  Year 1&2 at School

Victorian Essential Learning Standards

Discipline-based Learning Physical,Personal&Social Lerning

Mathematics English The Arts Interpersonal Development Health & Physical Education

Interdisciplinary Learning
Information& Communications Technology

English:بچه ها می تونند یک سری از کتابهای غیر علمی و ادبیات( شعر) رو بخونند. با حروف الفبا آشنا میشن. وسعت بخشیدن به دایره کلمات و کاربرد اونها.

 Mathematics:آشنایی و کار با ساعت و پول و درجه حرارت. شمردن اعداد تا ۱۰۰۰ و بصورت(1s,10s,100s).وارد کردن اعداد در ماشین حساب و خواندن آنها. جمع و تفریق به صورت ذهنی.

Information&Communications Technology : آشنایی با کامپوتر و کار با آن:ایجاد فایل٬ CD- ROM

در ادامه سالهای ۴/۳ و ۶/۵  ٬ همه مطالب مثل سالهای قبل انجام میشه فقط  در قسمت Discipline-based Learning مواردی مثل:The Humananites -Science-Economics -Geography -History- Other Languages 

Physical,Personal&Social Lerning:Personal Lerning - Civics&Citizenship

Interdisciplinary Learning: Design,Creativity&Technology- Thinking Processes- Communicationاضافه میشود.

موفق باشید

 

 

 

      Important information for parents about student lerning & standards


سعی دارم در چند تا پست در مورد A new approach from Prep to Year 10 in Victorian schools براتون مطلب بزارم٬ البته بنا به درخواست دوستان.

این مطالب فقط در ایالت ویکتوریا اعمال میشه٬ بقیه مناطق مثل NSW و... قوانین فرق میکنه.

 Prep Year at School         معمولا از ۵ سالگی شروع میشود. Prep1&2 با هم Level 1 گفته میشوند.

Victorian Essential Learning Standards

Discipline-based Learning Physical,Personal&Social Lerning

Mathematics English The Arts Interpersonal Development Health & Physical Education

English:در این قسمت بچه ها میتونند جمله های ساده رو بنویسند.داستانهای کوتاه به طور موضوعی بنویسند.در عین حال تکنیکهای خوب گوش دادن٬ چگونه سوالی رو مطرح کردن٬در کجا از (.) و (capital letters) استفاده کنند٬ self correct ٬ یاد میگیرند.

Mathematics:یادگیری  و بکارگیری اعداد ۲۰-۰ ٬ اشکال هندسی٬ روزهای هفته

 

 

The Arts:کار با لوازم موسیقی٬ شرکت در کلاسهای رقص٬ بکارگیری رنگها و آشنایی با صدای خودشون

 

 

Interpersonal Development: ایجاد روابط دوستانه با دانش اموزان دیگر و معلم٬  به اشتراک گذاردن لوازم٬ احترام به حقوق و احساس دیگران

 

Doncaster Primery School


 فقط با ده دقیقه پیاده روی میرسیم به مدرسه.یک مدرسه مولتی کالچر عالی با یک مدیره ای که واقعا کارشو بلده.اینقدر با بچه دوستانه و صمیمی برخورد کرد که آدم حیرون میموند. از هر کشوری که دلت بخواد یه نمونه موجود بود:هندی و چینی که بدون خین و خین ریزی استرالیا رو گرفتن کسی خبر نداره٬ عرب و لبنانی٬ کره ای و ژاپنی٬افریقایی٬ حتی دو نفر ایرانی هم توی کلاس سپهر بودند. الان هم که School Holiday هستش و ۲ هفته هم طول می کشه. بنا به توصیه مدیر مدرسه سپهر فعلا Grade 1 بشینه سر کلاس تا بعد ازش تست بگیرند.دبستانها در استرالیا ۶ سال طول میکشه که کلاس اول از دو  Level تشکیل شده که اولی Prep1/2 هستش و دومی Grade1/2 که باز هر کدوم از این Gradeها از ۴/۵ ترم تشکیل میشه.هزینه یک سال تحصیلی ۲۸۰ دلار بود ٬ ما ۲۱۰ دلار پرداخت کردیم چون یک ترم غایب بودیمهزینه کلاسهای شطرنج و شنا که شرکت در اونها اجباری است هم هر کدام ۶۰ دلار است.البته کسانی که عضو سنترلینک هستند تقریبا ۷۰/۶۰ دلار  پرداخت خواهند کرد. 

مدارس در استرالیا به دو صورت  Catholic & Public تشکیل میشه که ترجیح اکثر خونواده ها برای به اصطلاح دبیرستان بچه هاشون مخصوصا اگر پسر باشه Catholic رو انتخاب میکنند.

شونزده بدر


مکان:یه پارک خوشگل تو Doncaster

چون ما نمیدونستیم تغییر ساعت دقیقا چه روزیه یک ساعت زودتر از همه دوستان با آرش و تهمینه رفتیم سر قرار و خیلی هم جدی زنگ زدیم به بچه ها که بابا ظهر شد پس کجاییدکه گفتند ای بابا مثل اینکه شما خوابیدخلاصه جای همه خالی٬زیر شره بارون با کاپشن و کباب و.....

 ایرانیهای زیادی اومده بودند و بساط موزیک هم بپا بود و بعضیها هم روز تولدشون بود

عیدی بزرگ


هموطن های عزیزم سال ۱۳۸۸ مبارک

 همتون باشه از خدای بزرگ فقط آرزوی

 سلامتی وشادکامی رو برای تک تکتون دارم.

آخیش بالاخره ما هم تونستیم خونه بگیریم اونم درست شب عید

مکان:Doncaster/ خیلی نزدیک  Westfieldٍ

۳345$/ خوابه ویلایی ۲٬سرویس بهداشتی٬ با امکانات مکفی

برای سال تحویل هم مدرسه ایرانیها بودیم جای همه خیلی خالی بود .واقعا خوش گذشت.آرش هم از ماموریت دقایق آخر موقع تحویل سال رسید .

 

 

اجاره کردن خانه


هفته دوم از ورودمون به استرالیا تموم شد در حالیکه ما هنوز نتونستیم خونه بگیریم!؟ والا ایراد از ما نیست.اینقدر که تقاضا بالاست این Landlord ها دیگه خیلی ناز میکنند و با اینکه ما اجاره ۶ ماه و حتی ۱ سال رو پیش پیش پیشنهاد میکنیم باز هم از بین این همه متقاضی چشمش ما رو نمیگیره.خلاصه دیگه هیچ آژانس املاکی توی Toorak نمونده که ما سر نزده باشیم.ولی حالا دیگه رفتیم سراغ Box hill&Doncaster .

ما رسیدیم......


ملبورن(Discovery Hotel)،ساعت 2:15 بامداد

سپهر و یوسف تقریبا خوابیدن و من دارم با لپ تاپ مطلب مینویسم.

از یکشنبه صبح ساعت 8:30 که وارد فرودگاه Tullamarine شدیم تا حالا که سه روز گذشته کلی کارهامون رو انجام دادیم:

روز اول،1 march

بعد از پیاده شدن از هواپیما با 7تا کیف دستی و ساکی که با خودمون برده بودیم تو کابین رفتیم برای کارهای مربوط به مهر ورود و این چیزها که اصلا وقت گیر نبود،چون مسافرها تو این قسمت دو بخش تقسیم میشدند:1.کسانیکه سیتیزن استرالیا بودند 2.کسانیکه مثل ما و یا شرایط دیگه ای داشتند.

بعد هم گرفتن چمدونها.

بر اساس اون کارتی که تو هواپیما بهمون دادن و ما هم البته خیلی صادقانه اون رو پر کرده بودیم،رفتیم تو لاین شماره 2 تا بارهامون رو چک کنند.سوالاتی که از اون کارت یادم هست: اسم و فامیل،تاریخ تولد،شماره پاسپورت،شماره پرواز،یک آدرس در استرالیا،آیا در بار شما دارو،اسلحه،مواد غذایی،سبزیجات خشک،آجیل،و یا لوازم چوبی هست یا نه؟باید درست جواب بدید چون در غیر این صورت 60000 تا جریمه میشید.

ما هم برای خودمون بعضی چیزها رو مثل سبزی خشک و آجیل دارو Yes زدیم و برای بچه هم همه رو No.اصلا اذیت نکردند،هر چمدون و یا باری رو که خودمون نشون دادیم باز کردند،حتی من چند بار گفتم که ما تو این چمدون از این شترنجهای چوبی بزرگ داریم ولی اونها اهمیتی ندادند.فقط یک بسته لیمو خشک کوچیک داشتم که اون رو پس نداد در ضمن چند بسته سبزی خشک مثل نعنا،شنبلیله،نبات،آبنباتهای مورد علاقه سپهر،عرق نعنا،گلاب که ظرفهاشون شیشه ای بود،اسفند که ریخته بودم تو ظرف شامپوو... داشتم که به هیچ کدوم گیر ندادند.

بعد هم با اون همه بار با اتوبوس های مخصوص که بهشون Sky Busمیگفتند و توشون رو بطور خیلی جالبی برای بار و چمدون طراحی کرده بودند،آمدیم هتلمون.در طول راه که زیاد هم نبود گیج خواب بودیم،برای همین تا رسیدیم تو اتاق هتل دیگه هر سه مون بیهوش شدیم تا عصر.بعد هم دوستهای گلمون آرش و تهمینه اومدند دیدنمون،چون تا حالا ندیده بودیمشون خیلی دیدار جالبی بود.خیلی منتظر این لحظه بودم خیلی مهربون وخوب بودندحسابی راهنماییمون کردند.شب سه تایی رفتیم یه گشتی اطراف زدیم یه سوپر هایی سر هر چهارراهی هستش به اسم 7 eleven که شبانه روز بازه و میشه ازش خرید کرد.برای شام هم به پیشنهاد یه آقایی رفتیم Hungry Jacs دوبل برگرهاش حرف نداره(6.25$اگه درست یادم باشه)یه چیزیه مثل مک دونالد ولی با یه طعم بهتر.

روز دوم،2 march

صبح منو سپهر زود از خواب بیدار شدیم رفتیم دوش گرفتیم،یوسف هم همینطور بعد ساعت 8 رفتیم پایین برای صبحانه که با هتل بود.ساعت 9 با بانک قرار ملاقات داشتیم برای فعال کردن حساب.

بعد هم رفتیم مدیکروسنترلینک،کارها خیلی راحت انجام شد. نهار دوباره Hungry Jacs.البته گفتند کلاسهای زبان شامل حال شما نمیشه.

بعد از ظهر خواب،بعد زنگ زدم به تهمینه که خیلی محبت داره و آدرس یک جایی برای خرید مواد غذایی به اسم Safeway رو پیشنهاد کرد که رفتیم اونجا و خیلی عالی بود،هم قیمتهاش و هم فروشگاهش که ما رو یاد migros و kipa تو ترکیه انداخت(جای مریم و رسول خیلی خالی).آقا ما ماست و سُس برای سالاد خریدیم آوردیم که بخوریم موقع شام دیدیم یه مدل ماست کرم شکل شیرین و سُس پاستا از آب در اومد آی کُلی خورد تو ذوقِمون آی کلی دلمو صابون زده بودم با این سالاد و سبزیا که خریدیم... این سُسه کارو خراب کرد.ولی از اونجاییکه اینا انتخاب آقای شوهر بود ایشان خودشان با کلی بَه بَه و چَه چَه که چقدر اینا خوشمزه هَستنو من هَمینارو می خواستم کارشامَ رو فیصله دادیم.با یه سری از این کنسروهای تون که مزه و طعم های مختلف داشت و ما هر 5 تا شون رو تقریبا 5$ خریدیم.

روز سوم،3march

از روز قبل هم تو اسانسور اعلامیه زده بودند هم توتلویزیون اعلام کرده بودند که امشب و فردا اوضاع هوا خرابه،وزش باد شدید همراه با خطر آتش سوزی.فکر نمی کردم اینقدر جدی باشه،گفتیم بابا اینام چقدر سوسولن،ناز نازین...ولی وقتی صبح شد دیدیم نه مثله اینکه یه خبری هستش.خلاصه موندیم تو اتاق و نرفتیم بیرون تا عصر که قرار بود ساعت 5 بریم خیابون Toorak تا واحد بغلی آرش و تهمینه اینا رو ببینیم برای اجاره(300$ در هفته البته یک خوابه٬که واقعا تو این محله مفته)که مورد پسند واقع شد.یه حالت دوبلکس داره،آشپزخونه و هالش پایینه و خواب و سرویسش طبقه بالا.تمیز و نقلی هستش.قرار شد Barry که صاحبخونه هستش به ما جواب بده،چون لازم بود که واحد رو مبله کنه و تختش رو هم دو نفره.در ضمن چون داره واحد خودشو بازسازی میکنه و مجبوره از آشپزخونه و سرویس این واحد استفاده کنه.

بعد هم با تهمینه اینا رفتیم Safewayخرید کردیم وبرگشتیم خونه.راستی قیمت لوازم آشپزخونه با در نظر گرفتن هزینه و دردسر فریت به نظر من که خوبه،تازه خیلی

روزچهارم،4march

چون دیشب تا ساعت 1:30 صبح بیدار موندیم تا به ایران زنگ بزنیم صبح خواب موندیم و صبحونه رو از دست دادیم.ولی عوضش بعد از حال و احوال کردن با مامانینا و عزیزینا کلی انرژی گرفتیم.

من و سپهر با هم ترن سوار شدیم رفتیم Footscary ٬ Vic University تا ببینم اوضاع و احوال ثبت نام و اینا چه جوریه که مسئول مربوطه گفت کلاسها شروع شده و باید تا اکتبر صبر کنی.بنابراین دست از پا درازتر برگشتم ولی نه ناامید شدم و نه دیگر هیچ!

آب و هوا هم که قوربونش برم حسابی داره گربهه رو دم حجله پخ پخ میکنه.یک دقیقه باد شدید گرم و یه دفعه هم بارون شدید آنچنانی.

پیش به سوی ملبورن


خونه اجاره رفته و بارها رو یکشنبه با شرکت کارگو الاتحاد فرستادیم.(بعد سرفرصت مفصل دربارش می نویسم ) الانم دارم از خونه عزیز مینویسم .  خیلی وقت کمی برامون مونده تا بتونیم قبل از رفتنمون تمام کارهامون رو انجام بدیم. سپهر حسابی سرما خورده و بیحالی میکنه . فردا هم وقت دندان پزشکی داره .شبها رو خونه عزیزینا میخوابیم و روزها رو خونه مامان به مرتب کردن وسایل و چمدانها میگذرونیم.از مهمونیها هم نگو که دیگه همه سنگه تموم گذاشتن. از خاله مسی عزیزم ٬ مامان بزرگ وعمه جان و دختر عمو زهرا که واقعا ما رو شرمنده کردن هم خیلی ممنونم.زندایی جون هم تابلویی رو که خودش برام کشیده بود هم فرستادم رفت.

تا بعد ٬ یوسف داره صدام میکنه ...

آتش سوزی بزرگ


خب اینطور که پیداست بالاخره این گرما کار دست استرالیاییها داد. البته مثل اینکه نظر رئیس جمهور (کوین راد) اینکه آتش سوزی عمدی بوده و اون رو یک کشتار بزرگ قلمداد کرده.تا الان حدود ۱۳۵ نفر جون خودشون رو از دست دادند و ۷۵۰ خانه در آتش سوخته.امیدوارم که هرچه زودتر آتش مهار بشه و دیگه بیشتر از این انسانها جونشون به خطر نیفته و بی خانمان نشن.با اینکه هنوز ۱۸ روز تا پرواز و وارد شدنمون به ملبورن باقی مونده یک احساس بخصوصی رو نسبت به این وطن دوم داریم که باعث میشه تو دلمون برای ختم این غائله دعا کنیم.

 

 

اجاره/رهن دادن خونه


خب ٬بالاخره بعد از حدودا ۲ هفته تونستیم نسخه خونه رو هم بپیچیمو خلاص شیم.. صبح هم یوسف جان زحمت کشید بعد از اینکه ماشین رو گذاشت تعمیرگاه رفت از میدون مولوی ۱۰ تا کارتن ۴۰.۴۵.۶۰ گرفت دونه ای ۲۰۰۰ تومن. البته به نظر من یه کمی کوچیکن

مسافرت می رویم , چجوری؟!!! اینجوری....

چهارشنبه بعدازطهر همراه عزیز و مامان راه افتادیم به طرف تبریز برای خداحافظی از فامیل. شب رو خونه دایی موندیم. طفلک خودشو زنداییم از بعد فوت پسرشون خیلی شکسته شدن.

دو روز بعد رو هم به دید و بازدید گذروندیم و صبح روز شنبه به طرف تهران راه افتادیم . اولش هوا خوب بود ولی ظهر که به نزدیکیهای هشترود رسیدیم آنچنان  مه و کولاکی در گرفت که چشم چشمو نمی دید. جاده همچین یخ زده بود عین آینه. یواش یواش میومدیم که یکدفعه یوسف جان کنترل ماشین رو از دست داد و ماشین بایک دور چرخش بصورت عمودی محکم به گارد ریل وسط جاده خورد. تلفات:

  • پیشونیم  خورد به گوشه سمت راست بالای سرم
  • سپهر جان با یک هدف گیری عالی با پس سرش زد دندون مصنوعیهای مانی بیچاره رو همچین پروند که ....
  • ماشین هم که یه ۵۰۰ تومنی خرج گذاشت رو دستمون

حالا دیدین چجوری!!!! این دم آخری ماشین شد غوز بالا غوز

ولی خب کلا خب شد رفتیم فامیلو دیدیم.

1359/11/6


۲۸ سال پيش٬ ميون ديوارهاي بلند و سرد بيمارستان فيروزگر تهران٬ يه زن جوون ۲-۲۱ ساله از درد به خودش می پیچید ٬ولی وقتی به چشمهای شوهرش نگاه می کرد تحملش آسونتر می شد . بالاخره نیمه های شب یه دختر کوچولوی چشم و ابرو مشکی جمع اونهارو سه نفره کرد و دلشونو روشن.

حالا امروز من خودم یک مادرم. مادر یه پسر ۷ ساله که هر شب  موقع خوابیدن می بوسمش و به خاطر داشتنش خدا رو شکر می کنم.

مادرم ای غریب غریبه نوازم٬ پدرم ای صبور پر غرورم٬ دستهاتون رو می بوسم.

 

خرید$ خرید$ خرید


اینروزها دائما در حال خرید کردن و گشت زدن تو میدون ولیعصر٬ گیشا٬ امیرآباد٬ جمهوری و .... هستم٬ برای اینکه بتونم فقط تازه لباس بخرم. وای از لباس خریدن برای بچه. آدم سرسام می گیره.از اونجاییکه  کلا اهل خرید کردن نیستم و به خاطر همینم  از جنس و منس پارچه و نمی دونم رنگ و اینجور چیزها سر در نمیارم ٬ واقعا دیگه کلافه میشم.

۱- خونه هنوز اجاره نرفته

۲- بیشتر وسایل خونرو مامان برداشت ٬یعنی گفت چرا به غریبه بفروشی؟ بفروش به خودم. منم که 

۳-به قول سپهر(پسرم)٬ داریم از هیجان میتـــــــــــــــــــرکیـــــــــــــم 

 

تعطیلات


   قرار بود تعطیلات تاسوعا و عاشورا رو بریم تبریز اما.....

با اینکه ماشین رو پریروز بردیم این نمایندگیهای مجاز ایران خودرو و حدود ۲۰۰/۳۰۰ تومن هم خرج رو دست مون گذاشت آخه حسابی جوش میاورد(ماشینو میگم) ولی درست نشد و ما هم نتونستیم بریم مسافرت. ولی خوب بابای مهربونم زحمت کشیدو اومد مارو برد هیات و خلاصه پنجشنبه صبح دوباره آقای شوهر ماشینو برد همونجا . معلوم شد که ایراد از در رادیات بوده.بعد از ظهر هم از اونجایی که آقای شوهر همیشه لطف دارن همراه بابا رفتیم یه سری به الناز زدیمو نهار هم قیمه ها رو خوردیمو برگشتنی یه سر هم به باغ و باغچه زدیمو اومدیم.

النازینا هم کار خونشونو شروع کردن. 

     

غیبت صغری تصمیم کبری


بالاخره تونستم اين قورباغه گنده رو قورت بدم!
از اين به بعد ديگه به خودم قول ميدم كه اينقدر نوشتن خاطراتم رو به تاخير نندارم.

اتفاقات مهم و غير مهم كه توي  اين مدت افتاد:

1. IELTS(ACADEMIC) 4 December 
  با تمام استرسي كه  داشتم بد نبود.كيفيت  Listening خيلي خوب بود، منكه راضي بودم .اون خانمي كه ممتحن Speaking بود(Ann Mery) خيلي با محبت و مهربون بود،شايد چون روز تولدش بود.


2. تصادف   شديد درست همون شب امتحان
  چقدر خوشگل هممون حاضر شديم بريم تولد دختر دايي. ولي اي دل غافل، تو اتوبان شيخ فضل الله مسير شرق به غرب درست موقعي كه پشت ترافيك زديم رو ترمز يه پرايد با آنچنان سرعت و قدرتي كوبيد به ماشين كه واويلا.... وقتي بعدش چشمامو باز كردم اولين چيزي كه به ذهنم رسيد سپهر بود . داد ميزدمو صداش مي كردم، بسكه هول كرده بودم.وقتي گفت مامان من خوبم، نگاهش كه كردم ديدم كتفشو گرفته،چون ضربه اول اينقدر شديد بود كه اون بدن كوچولوش دوبار به صندلي عقب و جلو كوبيده شده بود.آخه ماشين ما با شدت به ماشين جلويي و اون هم به جلويي كوبيده شده بود به طوري كه اون Rio اولي سپرش داغون شده بود. پرايد خاطي هم بعد از برخورد با ما حدود 4/3 متري به عقب برگشته بود. بينوا یوسف بعد از اينكه خيالش از بابت ما راحت شد از ماشين كه پياده شد ديد واه واه واه بيچاره ماشين از جلو و عقب پيادس.خلاصه راه كه بند اومده بود و راننده جلوييها كه دادبيداد مي كردن و پرايدي هم كه مسافرهاي فرودگاهش رو از ماشينش پياده مي كرد و پرو پرو هم جواب ما رو مي داد و ماشين ماي بدبخت هم كه اون وسط گير افتاده بود و مامان و باباي نگرانمم كه پشت هم زنگ ميزدنو مي گفتند: پس كجا مونديد دلواپس شديم و .....


3. تحمل فقدان ماشين به مدت 3 هفته كه هنوزم ادامه داره،چون بعد از صافكاري و نقاشي من ترتيبشو دادم.
به اينصورت كه چون ماشين 3 كار مي كردو منهم حاليم نبود ( ديدم بدبخت جوش آورد يهو ) واشر سر سيلندر رو سوزوندم


4. گرفتن نمره IELTS
 براي شركت در كلاسهاي   TAFE در رشته Hospitality Manegment  كه در Victoria University  برگزار ميشه احتياج به نمره 5 آكادميك داشتم،پس با ديدن نمره 5/5 در سايت سنجش از خوشحالي پريدم هوا.خوب شايد براي خيليها چيز جالبي نباشه ولي براي من فعلا عاليه.


5. خريد بليطهاي رزرو شده از Emirate Air Lines  براي 28 فوريه

6. تولدت مبارک باز هم مثل سالهای پیش جشن تولد خیلی مفصلی برای غنچه گل باغ زندگیمون گرفتیم که همه فامیل دعوت شدند و کلی هم خوش گذشت. دست مامان جونم هم درد نکنه زحمت خورشت اون شب رو هم اون کشیده بود.


7. پيدا كردن يك دوست خوب به اسم آقاي مهندس آرش و خانم گلش در ملبورن كه باهاشون چايي نخورده فاميل شديمو كه خيلي به ما محبت دارنو حتي آرش جان زحمت كشيدن و براي ما يك هتل خوب در CBD نزديك ماركت بزرگ ويكتوريا رزرو کرد با صبحانه و از همه بهتر Free Pic-up Airport هم داره. خيلي مرسي آرش عزيز


8. جمع جور كردن وسايل خونه كه واقعا طاقت فرساست.البته هنوز خيلي خودم. درگير نكردم ولي خوب وقتي ميرم طرف وسيله ها تازه خاطرات يادم ميوفته و عكسهاي قديمو ديدنو خلاصه يكدفعه ميشه بعد از ظهر و بايد برم بچه رو از مدرسه بگيرمو بعدم پباده برگرديم خونه


9. سپردن خونه به املاكي


10. دختر خاله گل مامان هم ديروز فوت شد و مامان و خاله مسي هم ديشب رفتند تبريز. روحش شاد، ما خيلي دوستش داشتيم. وقتي بچه بوديم و براي تعطيلات ميرفتيم تبريز خدا بيامرز برامون آش دوغ درست ميكردو مياورد خونه مامان بزرگمينا.بيچاره هيچوقت هم ازدواج نكرد و بي سرو همسر موند. خدا اموات شما رو هم بيامرزه.