ملبورن(Discovery Hotel)،ساعت 2:15 بامداد
سپهر و یوسف تقریبا خوابیدن و من دارم با لپ تاپ مطلب مینویسم.
از یکشنبه صبح ساعت 8:30 که وارد فرودگاه Tullamarine شدیم تا حالا که سه روز گذشته کلی کارهامون رو انجام دادیم:
روز اول،1 march
بعد از پیاده شدن از هواپیما با 7تا کیف دستی و ساکی که با خودمون برده بودیم تو کابین رفتیم برای کارهای مربوط به مهر ورود و این چیزها که اصلا وقت گیر نبود،چون مسافرها تو این قسمت دو بخش تقسیم میشدند:1.کسانیکه سیتیزن استرالیا بودند 2.کسانیکه مثل ما و یا شرایط دیگه ای داشتند.
بعد هم گرفتن چمدونها.
بر اساس اون کارتی که تو هواپیما بهمون دادن و ما هم البته خیلی صادقانه اون رو پر کرده بودیم،رفتیم تو لاین شماره 2 تا بارهامون رو چک کنند.سوالاتی که از اون کارت یادم هست: اسم و فامیل،تاریخ تولد،شماره پاسپورت،شماره پرواز،یک آدرس در استرالیا،آیا در بار شما دارو،اسلحه،مواد غذایی،سبزیجات خشک،آجیل،و یا لوازم چوبی هست یا نه؟باید درست جواب بدید چون در غیر این صورت 60000 تا جریمه میشید.
ما هم برای خودمون بعضی چیزها رو مثل سبزی خشک و آجیل دارو Yes زدیم و برای بچه هم همه رو No.اصلا اذیت نکردند،هر چمدون و یا باری رو که خودمون نشون دادیم باز کردند،حتی من چند بار گفتم که ما تو این چمدون از این شترنجهای چوبی بزرگ داریم ولی اونها اهمیتی ندادند.فقط یک بسته لیمو خشک کوچیک داشتم که اون رو پس نداد در ضمن چند بسته سبزی خشک مثل نعنا،شنبلیله،نبات،آبنباتهای مورد علاقه سپهر،عرق نعنا،گلاب که ظرفهاشون شیشه ای بود،اسفند که ریخته بودم تو ظرف شامپوو... داشتم که به هیچ کدوم گیر ندادند.
بعد هم با اون همه بار با اتوبوس های مخصوص که بهشون Sky Busمیگفتند و توشون رو بطور خیلی جالبی برای بار و چمدون طراحی کرده بودند،آمدیم هتلمون.در طول راه که زیاد هم نبود گیج خواب بودیم،برای همین تا رسیدیم تو اتاق هتل دیگه هر سه مون بیهوش شدیم تا عصر.بعد هم دوستهای گلمون آرش و تهمینه اومدند دیدنمون،چون تا حالا ندیده بودیمشون خیلی دیدار جالبی بود.خیلی منتظر این لحظه بودم خیلی مهربون وخوب بودندحسابی راهنماییمون کردند.شب سه تایی رفتیم یه گشتی اطراف زدیم یه سوپر هایی سر هر چهارراهی هستش به اسم 7 eleven که شبانه روز بازه و میشه ازش خرید کرد.برای شام هم به پیشنهاد یه آقایی رفتیم Hungry Jacs دوبل برگرهاش حرف نداره(6.25$اگه درست یادم باشه)یه چیزیه مثل مک دونالد ولی با یه طعم بهتر.
روز دوم،2 march
صبح منو سپهر زود از خواب بیدار شدیم رفتیم دوش گرفتیم،یوسف هم همینطور بعد ساعت 8 رفتیم پایین برای صبحانه که با هتل بود.ساعت 9 با بانک قرار ملاقات داشتیم برای فعال کردن حساب.
بعد هم رفتیم مدیکروسنترلینک،کارها خیلی راحت انجام شد. نهار دوباره Hungry Jacs.البته گفتند کلاسهای زبان شامل حال شما نمیشه.
بعد از ظهر خواب،بعد زنگ زدم به تهمینه که خیلی محبت داره و آدرس یک جایی برای خرید مواد غذایی به اسم Safeway رو پیشنهاد کرد که رفتیم اونجا و خیلی عالی بود،هم قیمتهاش و هم فروشگاهش که ما رو یاد migros و kipa تو ترکیه انداخت(جای مریم و رسول خیلی خالی).آقا ما ماست و سُس برای سالاد خریدیم آوردیم که بخوریم موقع شام دیدیم یه مدل ماست کرم شکل شیرین و سُس پاستا از آب در اومد آی کُلی خورد تو ذوقِمون آی کلی دلمو صابون زده بودم با این سالاد و سبزیا که خریدیم... این سُسه کارو خراب کرد.ولی از اونجاییکه اینا انتخاب آقای شوهر بود ایشان خودشان با کلی بَه بَه و چَه چَه که چقدر اینا خوشمزه هَستنو من هَمینارو می خواستم کارشامَ رو فیصله دادیم.با یه سری از این کنسروهای تون که مزه و طعم های مختلف داشت و ما هر 5 تا شون رو تقریبا 5$ خریدیم.
روز سوم،3march
از روز قبل هم تو اسانسور اعلامیه زده بودند هم توتلویزیون اعلام کرده بودند که امشب و فردا اوضاع هوا خرابه،وزش باد شدید همراه با خطر آتش سوزی.فکر نمی کردم اینقدر جدی باشه،گفتیم بابا اینام چقدر سوسولن،ناز نازین...ولی وقتی صبح شد دیدیم نه مثله اینکه یه خبری هستش.خلاصه موندیم تو اتاق و نرفتیم بیرون تا عصر که قرار بود ساعت 5 بریم خیابون Toorak تا واحد بغلی آرش و تهمینه اینا رو ببینیم برای اجاره(300$ در هفته البته یک خوابه٬که واقعا تو این محله مفته
)که مورد پسند واقع شد.یه حالت دوبلکس داره،آشپزخونه و هالش پایینه و خواب و سرویسش طبقه بالا.تمیز و نقلی هستش.قرار شد Barry که صاحبخونه هستش به ما جواب بده،چون لازم بود که واحد رو مبله کنه و تختش رو هم دو نفره.در ضمن چون داره واحد خودشو بازسازی میکنه و مجبوره از آشپزخونه و سرویس این واحد استفاده کنه.
بعد هم با تهمینه اینا رفتیم Safewayخرید کردیم وبرگشتیم خونه.راستی قیمت لوازم آشپزخونه با در نظر گرفتن هزینه و دردسر فریت به نظر من که خوبه،تازه خیلی
روزچهارم،4march
چون دیشب تا ساعت 1:30 صبح بیدار موندیم تا به ایران زنگ بزنیم صبح خواب موندیم و صبحونه رو از دست دادیم.ولی عوضش بعد از حال و احوال کردن با مامانینا و عزیزینا کلی انرژی گرفتیم.
من و سپهر با هم ترن سوار شدیم رفتیم Footscary ٬ Vic University تا ببینم اوضاع و احوال ثبت نام و اینا چه جوریه که مسئول مربوطه گفت کلاسها شروع شده و باید تا اکتبر صبر کنی.بنابراین دست از پا درازتر برگشتم ولی نه ناامید شدم و نه دیگر هیچ!
آب و هوا هم که قوربونش برم حسابی داره گربهه رو دم حجله پخ پخ میکنه.
یک دقیقه باد شدید گرم و یه دفعه هم بارون شدید آنچنانی.