تبليغاتX
کبوترهای رنگی

کبوترهای رنگی

خاطرات و تجربیات زندگی ايران و استراليا


خب کم کم زمان کوچ دوباره داره فرا میرسه٬ میشه گفت که شمارش معکوس هم شروع شده.تا دو سه هفته دیگه ما هم راهی کانبرا میشیم .اصلا فکر نمیکردم تا این حد دوری از هم آزاردهنده باشه و امیدوارم که دیگه هیچوقت افراد خونواده کوچیک ما از هم دور نشند.البته انشالله که همه دوری ها به خاطر پیشرفت و صلاح خونواده باشه و با عاقبت خوش به اتمام برسه .

خیلی دارم رو دانشگاه کانبرا کار میکنم که ببینم میتونم از اونجا آفر بگیرم یا نه؟البته رشته انتخابی من ورودی برا ترم زمستانی نداره و مجبورم تا بهار صبر کنم.

خدایا  تمام بنده هات که تلاش میکنن امروزشون بهتر از دیروزشون باشه و مواظبن تا بقیه بنده هات رو نرنجونند کمک کن تا به آرزوهاشون برسن تا شاید وسیله ای باشن برا خوشبختی بقیه.

بگو آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 3:54 PM  توسط خودمون  | 


از قدیم ندیما میگفتند که "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی"٬ حالا  این شده حکایت ما.

حالا که کار پیدا شده٬یوسف هم خوش و خُرم رفت شهر خودش (Cooma ) سر کارش.ما که حالا اینجا در خدمت ملت غریبه پرور ملبورن روزگار میگذرانیم تا صبح دولتمان بدمد و این دوره مان هم تمام شود و بعد هجرت کنیم پهلوی شوهر جان که حتم داریم تا آن موقع از دوریمان حسابی بال بال زده است!!!نه خدا وکیلی خیلی دلتنگی مینمایند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 8:49 AM  توسط خودمون  | 


 احساس عجیبی داری٬نه نه صبر کن عجیب نیست٬آشناست.یکسال پیش یک همچین روزی تقریبا همین ساعت ها ٬تو همین سالن شلوغ پر از صداهای غریب ٬با چشمهای پر از خواب٬چرخ دستی ساکهای مسافرتی رو پشت سر سپهر به جلو هل میدادی.آره یکسال پیش یه صبح یکشنبه رسیدیم ملبورن.جاییکه شاید اون موقع فکر کردم دیگه از این به بعد شد شهرم٬خونه جدیدم.اما حالا امروز با قدمهای محکمتری پا گذاشتم تو سالن فرودگاه.قسمت این بود که امروز که سالروز ورودمون به استرالیا (ملبورن) هستش بازهم از همین فرودگاه پا به ملبورن بگذاریم.از کانبرا برگشتیم.از یه سفر کاری برا یوسف.نمیدونم اینجا موندنی هستیم یا نه .ولی انشاالله که هر چی قسمت خوبه خدا برامون بخواد.همه با هم بگید انشاالله.

خوب٬ بعد از یکسال حالا میتونم بگم که آره خوب شد که اومدیم٬ خوب شد که برای آینده مون یه همچین تصمیمی گرفتیم.سپهر خوشحال و شاد زندگی میکنه و ما هم همینطور فقط دوری از عزیزانمون گاهی وقتها واقعا دیگه قابل تحمل نمیشه و اون وقتهاست که به آینده چشم میدوزیم .

دوستهای خوبی دارم که این ایام رو در کنارشون با شادکامی گذروندم ٬ همشون رو دوست دارم .

پی نوشت:میترسم ما هر سال همچین روزی  سر از فرودگاه در بیاریم!سالگرده دیگه بابام جان!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 1:45 PM  توسط خودمون  | 


خوب تابستون اینجام داره به سلامتی عرض اندام میکنه .میگن حالا کجاشو دیدی؟!! واه واه یعنی از اینم گرمتر میشه؟!!البته فکر میکنم سوزش آفتابش بیشتره تا گرماش.

تو مدرسه بچه ها حتما باید از کلاه آفتابگیر استفاده کنند و همینطور از کرم ضد آفتاب اگر نه بهشون اجازه نمیدند تا ساعت تفریح و یا بعد از ناهارشون برند توی حیاط .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 4:51 PM  توسط خودمون  |